اگر نه این بود که فضل خدا شامل حال شماست همانا بجز اندکی همه شیطان را پیروی می کردید.
نساء،83
دیدی وقتی آدم خوابه یه دفعه با یه اتفاق یا یه صدای بلند از خواب می پره چقدر آشفته می شه؟

پارسال همین موقع ها بود که از خواب پریدم! با یه صدای بلند! تقریباً یه فریاد!!!
ازت ممنونم خدا، زیاد...!!!!
*امان از زمانی که چشم و گوش دلمان مهر بخورد.....
یا علی(ع) مددی
بسم الله الرحمن الرحیم
یا علی(ع) مددی
بسم الله الرحمن الرحیم….دوباره بسم الله الرحمن الرحیم….انگار دلم نمی رود واژه ای بعد از این کلمات نور بیاورم…انگار کلمات، قدرت عرض اندامشان را از دست داده اند…در برابر این واژه های نور….انگار دوباره چشمانم را بسته ام و می بینم …الله نور السموات و الارض….و انگار دوباره آشفته و سرگردانم برای یافتن منزلگاه این آیه!.... انگار...انگار که ندارد! حتماً! دوباره برگشته ام به چند سال پیش..هنوز هم نشسته ام دورتادور با دیگران! و هر از گاهی چشمانمان را می بندیم و کنده می شویم از اینجا! انگار.....راستی! بین کفر و ایمان چند قدم فاصله بود؟ شنیده ام چهار تا از انگشتانت را که بگذاری کنار هم می توانی با نگاهت این مسافت را پیاده بروی تا آخرش! پس نباید راه زیادی باشد.....
_ نمی خواست درس بخواند..به خیالش درس خواندن نمی توانست فایده ای برایش داشته باشد..کاری پیدا کرده بود و ماهیانه پانصد تا هزار تومانی به حسابش می رفت..البته او که همه ی آنها را برای خودش خرج نمی کرد...درس نمی خواند در عوض شبها زیاد پیاده راه می رفت...و این همراهیِ پاهایش او را با آدمهای زیادی رفیق کرده بود...چند تا از همان ها هم روی دستانش جان داده بودند...البته نه اینکه از شدت پیری آفرینششان دگرگون شده بود و دیگر زمان رفتن رسیده بود....نه، چند سالی بیشتر از خدا عمر نگرفته بودند...
درس نمی خواند اما در عوض به قول اهل دلی، چهار راه خیرات شده بود.. یک بار که چند کیسه را بر دوشش گذاشته بود و سوار بر پاهایش کوچه ها را گز می کرد چند تا از همان بنده های خدا که یادشان رفته بود مزه ی آب گوارا و لقمه ی حلال را، به جانش افتادند و با خیال کشف معدن مواد! چاقوی جانانه زدند به سر تا قدمش...غافل از اینکه به کاهدان غذا زده اند! نمی دانم آن شب آن کیسه ها به دست رفیقانش رسید یا نه...ولی او که درد و عفونت امان برایش نگذاشته بود به گمانم روزهای آخر زندگی اش را می گذراند که دکترها گفته بودند در صورت عمل، یک درصد احتمال ماندنش هست...و او که انگار خیال رفتن نداشت!.. آخر هنوز قسمت زیبای این قصه مانده بود..
اما خدا خواست تا بماند ..که او رفتنی نبود..
داشتم می گفتم..درس نخوانده بود اما زیاد به این و آن کمک می کرد..و زیاد دست نوازشش لای موهای این و آن سیر می کرد..و دستانش زیاد خوشه ی اشک چیده بود از نگاه منتظر خرابه نشینان..
و می دانم که کار می کرد تا بارِ بر زمین گذاشته ی همان رفیقانش را به دوش کشد..
نمی دانم از کی رفیقش شده بود ..و حالا پنج تا 365 روز و یک روز اضافه تر زندگی کرده بود..ولی به آخر که رسیده باشی می میری! و حالا فقط چگونه مردنت مهم است!
که او مُرد و او درس خواند و او دیگر به دنبال پول نرفت که خواست تا پول به دنبالش بیاید.. که دید پانصد تا هزار تومانی کفاف مرهم یک زخم عمیق را هم نمی دهد چه رسد به احیای یک زندگی! که یاد گرفت دست نوازش به تنهایی کفایت نمی کند..
که او مُرد اما نپرسیدی چگونه..
به من بگو که تا به حال کودکی را در آغوش گرفته ای؟ و او حتما به رویت خندیده است که اگر دوستت نداشت از آغوشت می گریخت..
بگو که جان کودکی در آسمان وجودت به پرواز درآمده؟ و او را به روی دست گرفته باشی و چشم در چشم دوخته! در لحظه ی مرگ به تو گفته باشد: "خدا کسی را محتاج نکند"؟؟؟
بگو چقدر باورت شده که او پنج تا 365 روز و یک روز اضافه تر زندگی کرده بود فقط؟..
و او که گفت و مُرد چیزی فروریخت در وجودش و شکل گرفت؛ این بار به پاشنه ای دیگر!
خودت بیاب!...
یا علی(ع) مددی مددی مددی.............
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام...
امروز کوچه گرد شدم. و پرسه زدم توی کوچه پس کوچه های یک جای دور.
هر زمان که خستگی برایمان شاخ و شانه می کشید، کسی انگار تلقین می کرد و من تکرار، با صدای بلند: "کوچه گرد؛ کوچه گرد عاشق؛ حقّت است! می خواستی عاشق نشوی!!" و هر دو انرژی می گرفتیم و می خندیدیم.
اصلاً انگار واژه ی کوچه گرد، عاشق، کوچه گرد عاشق پر از انرژیست؛ که اگر نبود، تاب نمی آوردیم درد آن همه سیلی های جا مانده روی گونه های آبرو را!
امروز کوچه گرد شدم. و فهمیدم که 40 خانه کم است! توی خط که افتادی، دیگر فقط به سیر بودن همسایه ات رضایت نمی دهی!
اینجا هم زیاد بود "ناشناس" عزیز! زیاد بود 3 ساله و 7 ساله و 10 ساله....
آدم، آدم است دیگر؛ مگر نه اینکه ما آدمها همه در عین وحدت، لباس کثرت پوشیده ایم؟! و با این حساب خودت بگو، که فرقی هست بین آن 7 ساله ی بشاگردی و این چند ساله ی تهرانی؟ اگر فراموش نکنیم که اینجا تهران است و آنجا بشاگرد!! که اینجا پر است از کوچه گرد و خیّر و هرچه از این دست؛ و آنجا یک کمیته ی امداد با همه ی اوصافی که می دانی. شاید تفاوت این دو، همین باشد.
امروز کوچه گرد شدم؛ و معنای حقیقی اش را نشانم داد! که کوچه گردی به یک شب قدر و چند کیسه و
یک اکیپ دانشجوی سواره و خانه های غریبه! نیست...
آخر کوچه گردی است و پیاده روی اش.. کوچه گردی است و خستگی اش... کوچه گردی است و عاشقی اش... کوچه گردی است و دست تو، که خودش به در بکوبد... کوچه گردی است و نگاه تو، که خودش به صبر و سجده ی شکر آنها شهادت دهد..
کوچه گردی است و ایمان تو، که یقین کند فلله العزّة جمیعا..
کوچه گردی است و احساس تو، که خودش حرمت آبرو را به نظاره بنشیند......
کوچه گردی است و غرور تو، که دُمش را روی کولش بگذارد و برود...
می دانی...امروز کوچه گرد شدم اما، کار خودش بود، که باز به من بگوید که دنیا دست کیست!
که خانه به خانه کوچکترم کند و هیچ بودنم را به رخ بکشاند..
که یادآوری ام کند این قلب من است که نیاز به بخشش دارد تا بزرگ شود....که هرچه دستانم بسته به گردن باشد راه تنفس قلبم تنگ تر می شود........که اگر دستی به ظاهر نیازمند به سویم گشوده می شود دست پنهان خداست که به من، به خود من نشان دهد چند مَرده حلاجم!
تا بگوید به من که هیچ کاره ام! که اگر بخواهد تمام دنیا که سهل است! کلّ عالم را بی نیاز می کند از نزد خودش بدون منّت! ولی تمام اینها که روی زمین می بینم برای چیست؟!..............
28/6/86
پ.ن.1: جواب این سوال به روشنی در قرآن هست، به محض پیدا کردنش می نویسم.
پ.ن.2: هر چه می گذرد هضم جبر و اختیار برایم آسان تر می شود!
یا علی(ع) مددی
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
دیده ای تا بحال کودکی را که 3 شب 5 شب نه! هفت شب نان خشک هم گیرش نیامده برای خوردن؟
دیده ای تا به حال کسی کودکی شکمش را با قرآن سیر کند؟
دیده ای تا به حال لپ های گل انداخته ی به ظاهر کودکی را که با سیلی سرخ شده باشد؟
تا به حال دیده ای و دم بر نیاورده ای؟
شرط می بندم که ندیده ای! شرط می بندم!
عزت نفسی دارد که کار من و تو نیست!
همسایه ی دیوار به دیوارشان هم نمی داند که درون این چهار دیواری چه می گذرد! که روزها سفره ی صبحانه که پهن می شود پر برکت ترین نعمت خدا را می گذارند داخلش! همه چیز هست...
آب گرم و ..........................................آب گرم! همین!
و ناهار همین طور ....و شام.
اما ایمان! اما عشق! اما امید! اما خلوص! نه از آنها که من و تو فقط اسمشان را بلدیم! فراوان هست در سفره ی قلبشان!
دیده ای تا بحال بچه ای را که هفت سالش باشد و ..
آن وقت که پادشاهان یکی یکی به خوابت می آیند و اوقات خوشی را می گذرانی، ایستاده باشد به نماز در دل شب؟
دیده ای تا بحال بچه ای را که هفت سالش باشد و با خدایش عهدی ببندد چه استوار!!!!
تا به حال دیده ای هفت ساله ای را که آیه آیه ی قرآن را قوت سحر تا شامگاهش سازد؟
اصلا هفت ساله ای را سراغ داری که بگوید "استغفر الله ربی و اتوب الیه" ؟
گیرم که ندیده باشی تابحال. من هم ندیده بودم! اما هستند؛
باور کن تنها صبح تا به شب دویدن و کار و تفریح و زیر ذره بین گذاشتن حساب بانکی و انباشتن
لحظه به لحظه ی ثروت نیست آن عهدی که بستی روز الست!
خدا این گوشه و کنار گاهی برایت پازلی را گذاشته است که قطعه ی گمشده اش بسته به همت و دستهای توست.
سهمی از این هفت ساله ها و آن سه ساله ها و ده ساله ها برای توست! بگرد و پیدایش کن و دِین ات را ادا کن.
جور دیگر که نگاه کنیم جهان را می بینیم که همه بر عشق و یکدلی استوار است و آنوقت اگر جایی در این جریان نباشیم انگار نگاه سرزنش بار جهانیان را بر نمی تابیم و از این روست که محکم چشمانمان را
بسته ایم.
یا علی(ع) مددی
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
بار دیگر تجربه کردم، الزام سکوت را!
آن دیگری، تجربه ی کربلا بود که هر کار می کردی نمی شد بنویسی آن همه ... را!
و این بار نمی دانستم چرا آن همه تلاش و جستجو به جایی نرسید برای یافتن کتابی به نام "بشاگرد"! قبل از سفر.
البته سعی کردم خودم به نتایجی برسم؛ برای دلگرمی!
با خود گفتم قرار است خودم به اندازه ی یک کتاب ببینم و بشنوم و بفهمم، بدون پیش زمینه ای.
تو کار خودت را خوب بلدی! باز هم گفته بودم. به خودت قسم خجالت می کشم وقتی خودم را می بینم به ستیزه! به یاد حرفش افتادم که می گفت: تو کار خودت را بکن. به آنچه باید برسی، می رسی.
نمی خواهم بگویم از بشاگردت، با اجازه، قول قبل از سفرم را زیر پا می گذارم، چراکه به زعم خودم و خودش "لقمه ی جویده ممنوع"!
آهای کسی که می خواهی بخوانی تا بدانی کجا بودم! باید بروی! عزم سفر کنی! بروی! باید به قدر 300 400 دقیقه ها عرق بریزی به انتظار! بیم و امید! و بفهمی شوق رسیدن را!

همین جا، روی این تپه گاهی، جای نشستن ما بود و ...
اگر بگویمت که آنجا مثل هیچ جا نیست که نمی دانی چه می گویم! بگویم که اگر بخواهی، مسافرِ شب می شوی سوار بر کوچه های روستا تا خودِ سحر بدون بیم! که نمی دانی چه می گویم! بگویمت که زمین و آسمان آنجا با تو راه می آیند که تو را حتی با دمپایی به بالای بلندترین قله می رسانند که زنبورهایش نیشت نمی زنند که خرماهایش راضی به زحمتت نیستند برای بالا بردن دستت که آنجا در آسمان هم شهاب ها نجم ثاقبند به راستی! اینها همه را که می شنوی شرط می بندم که برایت طبیعی ست! که مرا سرزنش خواهی کرد برای این همه اغراق!
نگفتمت که باید ببینی؟!
چه می دانی که مدینه ی فاضله چیست اگر بگویم که دیدم به چشم؟
یا علی(ع) مددی
بسم الله الرحمن الرحیم
"بگو چه کسی می تواند شما را در برابر اراده ی خدا حفظ کند
اگر او بدی یا رحمتی را برای شما اراده کند؟ "
احزاب/ 17
بی مقدمه
نمی دانم این "بشاگرد" چیست که همه برایش سر و دست می شکنند! یادم هست اردوی قبلی چطور بچه ها می گفتند ما به خیالمان مقصد بشاگرد است که با این همه ذوق آمدیم! من اما آن موقع هم تصور چندان واضحی نداشتم از مقصد..
اما خودش می داند چطور به این در و آن در می زدم تا کسی را به جای خودم بفرستم و چه زیبا مرا به دنبال نخود سیاه توی کوچه های علی چپ می گرداند تا زمان بگذرد!
چه خوشحال شدم زمانی که آن دوست گفت به چند نفر سپرده ام قرار است خبر دهند.. و او چه ماهرانه تا دقیقه ی نود مرا امیدوار نگه داشت! و آخرین دقیقه تماس گرفتم به امید، و چنان بود که انگار سالهاست دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد! هر بار که تماس می گرفتم بیشتر مطمئن می شدم که این مشترکِ بخصوص حالا حالا ها قصد روشن شدن ندارد!
تمام امیدم به نارضایتی مادر بود که اگر یک بار می گفتند "ای کاش نمی رفتی" آن وقت شکی نبود در نرفتنم...که به هر ترتیبی بود کسی را به جای خودم می فرستادم ولی عجیب بود رضایت مادر!!!! که چه خوب همدستی برای خودت برگزیدی و چه اصرار می کردند بر رفتنم!!!!!
اما آن شب دلم خواست بدانم بشاگرد کجاست؟ همان زمان که مرا به سمت وبلاگی راهنمایی کردی تا این تیتر را نشانم دهی...
" سید بشاگرد نواز " ...
باید حرفها داشته باشد برای گفتن که حتی آن رفیق دفعه ی قبل زمانی که فکر می کرد مقصد ما بشاگرد است گفت: به زمین و آسمان آنجا سلام مرا برسان...
دلیل همه ی اینها را نمی فهمیدم و هنوز هم نمی دانم!
باشد؛ قبول! بار قبل از من اصرار بود و از تو (به خیالم) انکار، و این بار بر عکس! از تو به شدت! اصرار...
نمی دانم این قطعه از زمینِ تو چه دارد که با این جدیت مرا به سمتش می فرستی.
و می دانم که قرار است چیزها یاد بگیرم و قرار است بزرگتر شوم و داری مسیر پختگی را برایم آسفالت می کنی اما چطور (...).
مثل همیشه همه ی درها را بسته بودی، و من مانده از همه جا باز آمدم به سویت تا بپرسم دلیل این همه را... و زیبا گفتی ..." با کسانی باش که پروردگار خود را صبح و عصر میخوانند و تنها رضای او را می طلبند...کهف/27" و من که "نرفتن" ورد زبانم شده بود سرگردان مانده بودم که کجا بیابم رفیقانی این چنین را...
مثل اینکه فراموش کرده بودم تو کار خودت را خوب بلدی...چه زیبا صبور پازل این همسفران را یکی یکی کنار هم چیدی تا بهترین ها را همراهم کنی..و ترکیبی از همان ها را آنجا به پیشوازم بفرستی..
فکرش را هم نمی کردم که زمانی اینچنین برایم ترتیب سفر ببینی..شکرت!
پ.ن: بی گمان در بازگشت، از بشاگردت خواهم نوشت.. به گمانم جای عجیبی باشد!
یا علی(ع) مددی
سلام امام علي
امام علي يادتونه روزي كه منو دعوت كردين نجف؟ يادتونه چقدر دلم مي لرزيد و مي ترسيد كه بياد پيشتون؟
يادتونه نمي خواست اگه دست خودش بود حتي تا روز آخرم بياد حرم چون مي ترسيد كه راش ندين؟ مي ترسيد اشكي مهمون چشماش نشه و اون شرمنده ي شما بشه؟ يادتونه كه با چه دلهره و اضطرابي با كاروان همراه شد؟
يادتونه هيچ چي بلد نبود نه راه و رسم ادب و سلام كردن نه زيارت نامه خوندن نه گريه كردن نه ادب كردن...هيچ چي بلد نبود
يادتونه؟
يادتونه..................
يادتونه وقتي كه اومدم با چند نفر ديگه.....كفشامو به رسم ادب در آوردم...خوب شد اين يكيو ياد گرفته بودم...
يادتونه اومدم تا جلوي دروازه............كه درگاه عشق بود..كه بايد اونجا به زمين مي افتاد كه اونجا بايد اگه دلي زنده و چشمي بصير داشتيم از ادب ديگه پاهامون جلوتر نمي رفت...كه بايد همونجا برا يشما مي مرديم...كه بايد ديگه از روي زمين بلند نمي شديم
كه بايد همونجا مي مونديم.......
اما...امان از دست عشق شما....كه دور دلمون حلقه مي زنه و اونو دعوت مي كنه كه بياد تو.............
يا علي........................................................................
يادتونه تا يه سانتيمتري قبل از درگاهم هنوز مردد بودم و دلهره و شرمندگي عجيبي داشتم؟
كفشام همينطور دستم بود و پاهام لرزون . مردد...كه برن جلوتر يا همون جا ميخكوب شن...
نمي دونستم چي پيش مياد...يادتونه؟
امام علي...چي بگم از لطف و بزرگي شما............
چي شده! انگار ديگه نمي تونم بنويسم......انگار الانم اونجا هستم و مردد و با حسرت دارم به بچه هايي كه جلوتر از من رفتن و زودتر وارد حرم شدن نگا مي كنم...............
يه نگا به درگاه مي ندازم يه نگا به اونا كه هنوز دارن دنبال در ورودي حرم مي گردن....
امام علي چه جوري مي خواين منو رام بدين؟
امام علي من كه از روي شما شرمنده م.....من كه توان نگا كردن به شما رو ندارم....من كه نمي تونم بيشتر از اين بيام جلو....
امام علي خجالت مي كشم......
دلم شور مي زنه يه چيزي توي دلم سنگيني مي كنه نمي دونم چيه شايد خجالت شرمندگي حيا ترس اضطراب دلهره....
نمي دونم چقدر مكثم طول مي كشه اما بالاخره كه چي..حالا كه تا اينجا اومدم بقيشم بايد برم.....بي ادبيه اگه سلام نكرده برگردم...
دوباره يه نگاهي با حسرت به همه ي آدمايي كه توي حياط حرم هستن مي ندازم و توي ذهنم مي گذره كه هر كدوم از اونا ه جوري بهشون اذن ورود داده شده....
دلو مي دم به خودتون امام علي و يه قدم باقي مونده رو بر مي دارم.....
وااااااااااااااااااااي...................................
يادتونه؟ ......يادتونه كه با دل من چيكار كردين؟ .............يادتونه كه چطوري همونجا پاي درگاه كنار چارچوب در چطوري دلم شكست و بغضم تركيد؟ يادتونه كه ديگه توان ايستادنم نبود و همونجا نشستم؟ يادتونه كه مثل ابر بهار گريه مي كردم؟
انگار يه عزيزي رو سالها ازش دور بودم و حالا مي خواستم تمام بغضامو يكي يكي براش وا كنم......
يادتونه اون چندتا قطره اشكي رو كه همونجا پاي چاچوب گذاشتم يادگاري؟ من نذاشتم خودشون افتادن تا بمونن......تا هميشه.....
دلم به همونا خوشه ..هربار كه يادشون مي افتم دوباره پرواز مي كنم همونجا پاي همون چارچوب....
خيالم راحته مي دونم كه به خوب كسي سپردمشون...حرمتشونو دارين....هواشونو دارين...مواظبشونين.....
آخ كه چقدر صفا كردم با اون گريه ها......آخ كه چقدر صفا داري امام علي...................
هنوزم دارم اونجا گريه مي كنم...هنوزم اشكام يكي يكي دارن مي چكن روي زمين،كنار چارچوب...هنوزم آويزونم به چارچوب و نمي تونم دل بكنم............
آخ كه امام علي چقدر بزرگين.........................
يا علي عليه السلام مدد